در اساطیر یونان چنان عنوان میشود که آغاز جهان موسیقی نیرویی آسمانی بود که هر نوای آن میتوانست نظم جهان را تغییر دهد. آتنا فلوت را ابداع کرد، اما هرگز آن را به صدا در نیاورد، هرمس چنگی ساخت و آن را به آپولو سپرد، و هنگامی که آپولو آن را مینواخت، صدایش چنان دلنشین و هماهنگ بود که خدایان بر کوه المپ از شوق و هیجان بیخود میشدند. هرمس همچنین نی چوپانی را ساخت و آهنگهایی سحرآمیز از آن بیرون آورد، آهنگهایی که مانند نوای بلبلان در بهار، دلانگیز و روحبخش بود و اثبات میکرد که موسیقی نه تنها هنر، بلکه نیرویی برای تغییر جهان است.
ایزدان یونانی در بالاترین مرتبه از هنر قرار داشتند اما گاهی نیز در انسان های فانی نیز استعدادی درخشان سر بر میاورد. و اورفئوس کسی بود که سرآمد همه آنها بود. اورفئوس فرزند کالیوپه الهه هنر و شاهزادهای اهل تراس بود، شهری که بیش از دیگر مناطق یونان به موسیقی اهمیت میداد و در آن زندگی مردم با نوای چنگ و آواز عجین شده بود. استعداد اروفئوس از مادرش به او رسیده بود و در تراس شکوفا شد، جایی که حتی کودکان با نوای آهنگهای محلی و آوازها و قصهها بزرگ میشدند. اما اروفئوس، حتی در میان مردمانی که موسیقی در خونشان بود، بیرقیب بود؛ هیچ انسانی، هیچ حیوانی و حتی هیچ صخرهای نمیتوانست در برابر صدای او مقاومت کند. وقتی چنگ او به صدا درمیآمد، صخرهها میلرزیدند، رودخانهها مسیر خود را هماهنگ با آهنگ او تغییر میدادند و همهچیز، جاندار یا بیجان، به دنبالش حرکت میکرد. همانطور که نغمه چنگش اوریدیکه را به دام انداخت.
آشنایی اورفئوس و اوریدیکه
میگویند نخستین بار آن دو در جنگلهای تراس با یکدیگر روبهرو شدند؛ جایی که اورفئوس، طبق عادت همیشگی، در دل سایهسار درختان مینشست و چنگش را در آغوش میگرفت. آن روز او نغمههایی را مینواخت که همانند زمزمه رودخانه و خشخش آرام برگها، حالتی ملایم، روشن، و سرشار از زندگی داشت.
اوریدیکه با شنیدن این موسیقی از قدم زدن باز ایستاد. نغمه آسمانی چنگ اورفئوس او را محسور کرده و به سوی خود کشانده بود. نگاه او و اورفئوس که بر کنده درختی نشسته و چنگ را روی زانویش گذاشته برا لحظهای در هم گره خورد و عشقی پدید آمد که در اساطیر یونان نظیرش دیده نخواهد شد. گفتهاند نخستین شعر عاشقانه واقعی در اساطیر یونان نه توسط شاعر انسانی، بلکه توسط اورفئوس برای اوریدیکه سروده شد. موسیقی او نه تنها دل اوریدیکه، بلکه دل ایزدان کوچک جنگل را هم نرم کرد و آنها از این عشق استقبال کردند.
حتی الهگان زیبایی شخصا از عشق و ازدواج این دو حمایت کردند، زیرا میدانستند اورفئوس هنرمندی است که عشق را به موسیقی تبدیل میکند.
زندگی اروفئوس حتی پیش از ازدواجش با اوریدیکه نیز پر از ماجرا بود. اورفئوس مردی شجاع و قابل اعتماد و ثابت قدم بود که حتی در کشتی آرگو حضور داشت و از همراهان جیسون بود. او جیسون و دیگر آرگوناتها در ماموریتشان همراهی کرده بود و زمانی که این سفر دریایی پرخطر و طولانی پاروزنان و دیگران را به ورطه ناامیدی و درماندگی رساند ارفئوس با چنگ خود و نغمههای دلنشینش، جانی تازه به آنها بخشید. و باز زمانی که صدای مرگآفرین سیرنها از دور به گوش میرسید صدایی که هر موجود زندهای را تسلیم و نابود میساخت او به نبردی میان نغمه پرداخت و بر آنها پیروز گشت و سرنشینان کشتی را از سیرنها نجات داد. اگر او نبود، از آرگوناتها جز استخوانهای خود چیزی باقی نمیماند.
با وجود تمام اینها سرنوشت، اورفئوس را با چالشی که تا پیش از آن هرگز خیالش را هم نمیکرد روبرو ساخت. چالشی که پایان خوشی نداشت.
نغمهای که با گزند مار خاموش شد
زندگی مشترک اوریکیده و اورفئوس آغاز فصل تازهای از شادی و هماهنگی به شمار میرفت، اما این فصل پیش از آنکه شروع شود از بین رفت. اوریدیکه در آغوش اورفئوس از نیش مار جان داد و رهسپار دنیای مردگان شد.
شبها در جنگل صدای گریه اورفئوس با بادهایی که میان شاخهها میدوید در هم میآمیخت و حتی ایزدان هم نغمههای دردناک و دلخراش او را میشنیدند. صدای مردی را که نه میتوانست عشقش را فراموش کند و نه مرگش را قبول کند.
سرانجام، اورفئوس که دیگر تاب و تحملی برایش نمانده بودتصمیمی گرفت که پیش از او هیچ کس نگرفته بود.
ورود به جهان مردگان
او نه جنگجو بود و نه جادوگر؛ کسی انتظار نداشت یک فانی بتواند قدم در قلمروی هادس بگذارد. تنها چیزی که داشت صدایش بود، صدایی که مرز میان زندگی و مرگ را میشکافت.
زمانی که اورفنوس سعی کرد وارد قلمرو مردگان شود ارواحی که صدای او را شنیدند، برای نخستینبار پس از مرگ، حس کردند که چیزی در درونشان زنده میشود. نغمههایی که اورفئوس مینواخت، نه برای تسخیر، بلکه برای یادآوری بود؛ یادآوری زندگی، نور و عشق. ارواح گریستند، آتشهای دوزخ آرام گرفت و حتی سگ سه سر سربروس نیز سرهایش را بر زمین نهاد تا بهتر بشنود.
اورفئوس سرانجام از میان نگهبانان رد شد و به حضور هادس رسید. هادس خشمگین و مبهوت از تعرض و آشوبی که قلمرویش بر هم زده بود درخواست اروفئوس را قبول نکرد. اما اورفئوس چنگ را بالا آورد و آهنگی نواخت که در آن همه چیز بود؛ عشق اول، شادی کوتاه، زمزمه خندهها، و بعد سقوط ناگهانی، نیش مرگ، و اندوه بیپایان. نغمه او داستان زندگی بود، داستان از دست دادن، و داستان امید.
قلب هادس فشرده شد و قطرات اشک از روی گونه پرسیفون ملکه مردگان سرایز شد. ارواحی که مدتها بود چیزی حس نکرده بودند غمهای خود را به خاطر آوردند و احساس زنده بودن کردند، هادس و پرسیفون برای لحظهای فراموش کردند که قانون مرگ تغییرناپذیر است. اجازه دادند که اوریکیده از دنیای مردگان خارج شود، تنها به یک شرط:
اورفئوس باید پیشاپیش راه برود و تا رسیدن به نور، هرگز، حتی برای یک لحظه، به پشت سر نگاه نکند.
اورفئوس این شرط را پذیرفت.
مسیر بازگشت طولانی و پرپیچوخم بود. گاهی حس میکرد سایه قدمهای اوریدیکه را پشت سرش احساس می کرد اما اصلا نمی توانست صدایانها را بشنود. نباید بر میگشت هنوز نمی توانست اوریدیکه را ببیند. قلبش مانند آهنگی گسسته میتپید. آیا اوریدکه واقعا پشت سرش بود؟. نزدیکِ خروج که رسیدند، نخستین پرتوهای نور بر سنگها تابید و باز صدایی نشنید. اگر واقعا پشت سرش نبود چه؟ برای لحظه ایتردید کرد. او برگشته بود.
اوریدیکه پشت سرش ایستاده بود نگاهش آرام بود، گویی میدانست که عشقشان حتی از مرگ نیز فراتر رفته. او چیزی نگفت؛ تنها دستش را به سوی اورفئوس دراز کرد—دستی که هر لحظه شفافتر و دورتر میشد و سپس چون بادی سرد برای همیشه ناپدید شد.
صدایی که هرگز خاموش نشد
اورفئوس تنها بازگشت. روزهایش را بی هدف در جنگلها پرسه میزد. هیچ آهنگی نمینواخت، و اگر نغمهای هم از انگشتانش میگریخت، تنها صدایی محزون و آهسته بود که باد آن را میربود. او از عشقهای زمینی گریزان شد و تنها حسرتی عمیق بر جانش سایه انداخت. اما همین کنارهگیری و گوشهنشینی، سرنوشت مرگ او را رقم زد.
دست آخر زنان پرستنده ایزد دیونیسوس با اررفئوس که تنها در گوشهای نشسته و چنگشرا روی زانوانش گذاشته است روبرو شدند. زمانی که اورفئوس به در خواست آنها برای نواختن ترانه عمل نکرد گمان کردند اورفئوس به آیین دیونیسوس، توهین کرده است؛ زیرا او پس از مرگ اوریدیکه دیگر حاضر نبود به جشنهای دیونیسوسی بپیوندد و تنها با موسیقی آرام و غمگین آپولویی مأنوس بود.
آنها در حملهای ناگهانی او را از پای درآوردند. چنگش را تکه تکه کردند و سرش را از تنش جدا کردند. بدن بی جان او را به در رودخانه هبرس انداختند.
سر او که هنوز زمزمهکنان نام اوریدیکه را بر زبان می راند بر موجها افتاد و از رودها گذشت تا به دریای اژه رسید. چنگش نیز به آسمان برده شد، و ایزدان آن را میان ستارگان نهادند تا همیشه نورش بر جهان ببارد.
و اینگونه بود که داستان اورفئوس، هنرمندی که نغمهاش از ژرفای دوزخ تا بلندای بهشت طنین داشت، به پایان رسید—اما آوازش هرگز خاموش نشد. هنر، حتی در مرگ، زنده میماند.
نظرات (0)
اولین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.
برای ارسال نظر، لطفاً وارد شوید یا از دکمه شناور استفاده کنید.