کلوپاترا و فرانکشتاین اثر Coco mellors
که هشت فوریه ی سال 2022 منتشر شد.
این کتاب داستان شخصی به نام کلوپاترا و فرانکشتاین رو در دنیای نوین بازگو میکنه.
این دو تا شخصیت ربطی به ملکه ی معروف مصر و اون هیولای نوشته ی مری شرلی ندارن،
ولی میشه گفت الهام هایی از شخصیت هاشون گرفته شده که جلوتر بهش می پردازم.
اول یک خلاصه در خصوص داستان:
کلو(cleo) با ویزای دانشجویی به نیویورک اومده، ویزاش در حال تموم شدنه ولی هر شب داخل پارتی های مختلفه، ولی حالا بی پول شده و حتی نمیتونه پول سیگار هاش رو بپردازه و یک شب فرانک (frank) که بیست سال ازش بزرگتره رو ملاقات میکنه و این باعث ایجاد جرقه ای بین اونا میشه که به ازدواح منجر میشه،
اما همه چیز به اون سادگی پیش نمیره.
اما داستان میخواد به ما چه بگه؟
بیاین از اسم کتاب شروع کنیم:
همونطور که میدونیم کلوپاترا نماد زیبایی هست، زیبایی و اغواگری و تسلط
پس کلوپاترا : یاد آور شور و زیبایی و اغواگری
فرانکشتاین همونطور که میدونیم یه موجود ساخت دست بشر بود که از تکه های متخلف روی هم ساخته شده بود.
پس مفهوم اون هم:چیزی که تکه تکه ساخته شده بنظر خیلی خوب جلوه میکنه ولی پر از نقص ها و شکست های مختلفه.
داستان با یه آشنایی تقریبا رمانتیک شروع میشه.
یه زوج بی نقص و یه ازدواج عالی همه چیز در ظاهر خیلی زیبا و رویایی به نظر می رسه، مرد بزرگتری که پختهتر شده و زن جوونی با سرشار از حس زندگی و زیبایی،
اما آیا واقعا همینا برای برپا نگه داشتن رابطه کافی هستن؟ آیا این واقعا عشق هستش؟
در جای جای داستان میبینیم که این دو شخصیت کشش های مختلفی در جوانب متفاوت بهم دارن چه از لحاظ ظاهری و حتی شیمی بین دو تا آدم و چه از لحاظ جنسی، کاملا مکمل هم و عالی ولی آیا رابطه ای که فقط بر اساس نیاز بنا شده میتونه دوام بیاره؟
البته بخشی از روابط نیاز ها هستن ولی نیاز به صورت تنها کافی نیست.
رابطه ای که خیلی سریع پیش میره جوری که فکر میکنی آدم مناسبت رو پیدا کردی، کلو و فرانک خیلی سریع ازدواج کردن و تشکیل زندگی دادن، ولی وقتی وارد زندگی و بافت ها و بطن های اون میشی پیچیدگی هاش رو بیشتر درک میکنی و میفهمی که بله پارتنر جذاب و موفق و یه زندگی که خوش بگذرونی و حتی رابطه ی جنسی خوبی با پارتنرت داشته باشی اینا همه خوبن ولی یه چیزی که مهم تر هستش روح آدما هست.
روح و وجود آدم ها پر از درد و تروماهای مختلف هستش که در آینده ما و روابط ما تاثیر میذاره تحت تاثیر یک تروما شخص میتونه در آینده دست به اشتباهاتی ناشی از همون تروما بزنه.
اینجا کلو و مارک انتظار داشتن شخص دیگه ای تروماها و درد هاشون رو ترمیم کنه.
البته این در روابط چیز عجیبی نیست، انسان ها میتونن مرهم بر روزی زخم های هم باشن، اما به تنهایی کافی نیست اونم وقتی که خود شخص زخم خورده هیچ تلاشی برای مداوای زخم هاش نمیکنه!
فرانک و کلو هر دو زخم هایی دارن ولی هیچ وقت تلاشی برای درمان کردن اونها نکرده بودن و انتظار داشتن شخص دیگه ای بیاد و برای اونا تسکین باشه.
با همون اشتباهات و تروماها وارد یه زندگی شدن و متوجه شدن که پیچ و خم های زندگی بیشتر از اون چیزی بوده که فکر میکردن.
زندگی اونا مثل یه ویترین قشنگ بود ولی از درون کلی مشکل وجود داشت.
این کتاب جملهی "عشق همه چیز را درمان میکند"
رو زیر سوال میبره، آیا واقعا عشق درمان همه چیزه؟
میتونه درمان باشه ولی نه به تنهایی، عشق میتونه مشکلاتی رو حل کنه ولی مشکلاتی رو هم به بار بیاره و اگه حل نشن مثل یه غده میشن و در نهایت میترکن.
آیا کلو و فرانک هم رو دوست داشتن؟ بله دوست داشتن ولی عشق اونها به جای اینکه اونا رو به هم نزدیک تر کنه اونها رو از هم دورتر کرد، عاشق هم بودن ولی تنهاتر شده بودن و بینشون یه رقص بیصدا در جریان بود.
اما اینجا یه سوال دیگه پیش میاد آیا این دو نفر بخاطر اینکه تنها نمونن باهم ازدواج کردن؟
بله این هم میشه گفت، اون دو نفر بخاطر تنهایی عاشق هم شدن و خواستن باهم باشن ولی این تنهایی از بین نرفت بلکه ژرفتر و عمیق تر داشت که حتی باعث حس نفرت بینشون شد.
کلوپاترا احساس میکرد فرانک ازش متنفره، و فرانک هر چی بیشتر کلو رو میخواست اون دورتر میشد.
کلوپاترا حتی گاهی اوقات خودش رو هم نمیشناخت،
نمیدونست برای این زندگی مناسبه یا نه
اصلا زندگی مناسبش چیه.
از اونور فرانک کل زندگیش رو برای کار و حرفه اش خرج کرده بود و اصلا نمیدونست چجوری باید یه زندگی زناشویی داشته باشه.
ولی نه فرانک و نه کلو آدم های بدی نبودن
فقط آدم های مناسب همدیگر نبودن و همین باعث شده بود بینشون اختلافاتی رخ بده.
این کتاب تصویری از روابط امروزی هستش
روابطی که از بیرون زیبا و شاید حتی خواستنی هستن ولی در بطن ماجرا کلی تروما و مشکلات حل نشده وجود داره، و حتی گاهی اوقات ممکن نیست که چقدر پیر یا جوون باشی، تا زمانی که هنوز مشکلات و تروماهای گذشته رو درمان نکردی، همون مشکلات در مقاطع مختلف زندگی سر راهت قرار میگیرن.
و مورد دیگه آیا عشق کافیه؟ و میتونه درمانگر باشه؟
به تنهایی کافی و درمانگر نیست، عشق میتونه یه سری چیزا رو حل کنه ولی خیلی چیزا رو هم حل نمیکنه بلکه مشکل رو حادتر میکنه
عشق مثل درختی هستش که باید بهش آب و کود بدی،
حتی گیاه هایی که خودشون رشد میکنن به آب و نور احتیاج داره و عشق به مراقبت دائمی نیاز داره.
در این داستان کلو و فرانک آدم های آسیب دیده ای هستن که میخوان همدیگر رو نجات بدن اما فراموش کردن که اول باید خودشون رو نجات بدم تا بتونن کس دیگری رو نجات بدن.
این کتاب گوشه ای روابط امروزی رو به تصویر میکشه و ارزش خوندن داره، چون خیلی از ماها دنبال رابطه ای رویایی هستیم، ولی رابطه پر از پیچ و خم هستش و باید آماده این هم بود.
زمانی که گلی رو میکاری نباید از باریدن بارون هم گلایه کنی.
امتیاز من به این کتاب 4 از 5 هستش.
نویسنده کتاب دیگری به اسم blue sisters هم داره ولی من هنوز نخوندم، اما وقتی خوندم در خصوص خواهم نوشت
نظرات (0)
اولین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.
برای ارسال نظر، لطفاً وارد شوید یا از دکمه شناور استفاده کنید.